پرویز ثابتی، جنایتکاری که قهرمان "من و تو" می شود، نویسنده محمود دلخواسته

Delkhasteh-Mahmoud2-1مکرر به هموطنان و بخصوص نسل جوان که بسیاری از آنها اهل مطالعه نیستند ولی با این وجود، بدون آگاهی کافی، اینگونه بر نسلی که دیکتاتوری را بر نتافتند، می تازند که چرا انقلاب کردید و ما را دچار این وضعیت اسفناک کردید، پیشنهاد کرده ام که اگر واقعا می خواهند بدانند که چرا انقلاب کردیم، هیچ لازم نیست به اسناد و دلایل مخالفان دیکتاتوری سلطنتی مراجعه کنند بلکه فقط لازم است به خاطرات اسدالله علم، یار غار شاه، که از رگ گردن به او نزدیک تر بود، مراجعه کنند.

در اینجا در بخشی از خاطرات و در خصوص جنایت های جنایتکار اعظم ساواک، آقای پرویز ثابتی (5 تیر 1356) می خوانیم:

"اسدالله عَلَم: "سئوال کردم گزارش صلیب سرخ جهانی[در دیدار رئیس آن با اعلیحضرت] چگونه بود؟

[محمد رضا شاه] فرمودند، البته برای ماست و منتشر نمی شود. ولی گزارش از این قرار است که از ۳۰۰۰ نفر زندانی سیاسی، ۹۰۰ نفر آثار شکنجه دارند و این با گزارش کمیسیون مخصوصی که خودم هم فرستاده بودم، تطبیق کرده. ولی از این که ما از چند ماه قبل حق استیناف برای آنها در محاکمات قائل شده و تعیین وکیل را به اختیار خود آنها گذاشته ایم و دیگر از شکنجه اثری نیست و تسهیلات درس خواندن و ملاقات با فامیل برای آنها قائل شده ایم، اظهار خوشوقتی کرده اند و قرار شد باز پیش ما بیایند و [وضع را] ببینند.

عَلَم: عرض کردم، به هر حال به نظر غلام گزارش بسیار بدی است. فرمودند، چرا؟ عرض کردم، نشان می دهد که حرف های فراری ها چندان بی مأخذ نبوده است. خدا کند این اخبار درز نکند.

فرمودند، این گزارش فقط برای ماست.

عَلَم: عرض کردم، به هر حال خطرناک است.

فرمودند، مگر از این جا درز کند.

عَلَم: عرض کردم، به هر حال این روزها چیزی محرمانه نمی ماند. ولی چه قدر حیف که این کارها را قبلا خودمان انجام ندادیم. دیگر چیزی نفرمودند.

در انگلیسی اصطلاح Topsy - Turvy وجود دارد. این اصطلاح زمانی بکار می رود که واقعیت نه تنها وارونه دیده می شود، بلکه به نحو مضحک و پوچ و چرندی خود را عرضه میکند.

این همان وضعیتی است که سلطنت طلبها دچار آن شده اند و اینگونه است که کوشش در قهرمان سازی از فردی دارند که چیزی جز خشونت و شکنجه و ایجاد جو ترور و وحشت نمی فهمید. یعنی جنایتکاری که آنقدر در کارش بی کفایت بود که با وجود امکانات عریض و طویل ساواک، در خواب بود و تا قبل از شروع تظاهرات مردمی که جانشان از سرکوب و خفقان و فساد به لب رسیده بود، به اعلیحضرت همایونی خود پیام می داد که:

«اعلیحضرت آسوده بخوابند، چرا که شهر در امن و امان است.» و شاهنشاه هم مطمئن از سکوت قبرستانی که ساواک بر جامعه تحمیل کرده، کشور را یک حزبی و تحقیر مردم را به آنچا رسانده که عضویت در آن را اجباری و عضو نشده ها جایشان یا در تبعید است و یا در زندان.

جنایتکاری که برای ادامه یافتن سکوت قبرستانی که ساواک در جامعه ایجاد کرده بود، شایع کرده بود که از هر پنج ایرانی، یکی شان ساواکی می باشد، تا اینگونه کسی جرات نکند حتی در خانه خود از اعلیحضرت همایونی، شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتشتاران انتقاد کند.

حال سوال این است که چگونه، حتی رسانه ای به وابستگی من و تو بخود اجازه داده است که دست به انجام چنین پروپاگاندایی بزند؟ به سخن دیگر، در اتاق "فکر" سلطنت طلبانی که در پی برپایی دیکتاتوری سوم پهلوی هستند، چه مباحثی طرح شده است تا دست به انجام چنین پروژه ای بزنند؟

بخشی از پاسخ را در طرف دیگر این پروپاگاندا می توان یافت و آن مردمی هستند که جانشان از استبداد و فساد و جنایت و خیانت مشتی آخوند و آقازاده و ژن سالار به لب رسیده است. این اتاق "فکر" در شناخت سه واقعیت اشتباه نکرده است:

1. همانند زمان شاه که جامعه هیچ اعتمادی به رسانه های دولتی تحت کنترل ساواک آقای پرویز ثابتی نداشت، حال نیز، مردم هیچ اعتمادی به این رسانه ها که زبان رسمی شان دروغ است ندارند. چرا که آنقدر دروغ گفته است که مانند چوپان دروغگو، حتی اگر زمانی راست هم بگوید کسی نمی پذیرد. (مانند آتش زدن سینما رکس، که رسانه های رژیم، هر قدر قسم خوردند که کار رژیم نبوده است، مردم بیشتر مطمئن شدند که کار خودشان بوده است)

2. می داند که اکثریت مطلق جامعه ملی اهل کتاب و مطالعه نیستند.

3. در نتیجه می دانند که وقتی مردمی از یک طرف به رسانه های دولتی اعتمادی ندارند و از طرف دیگر اهل مطالعه نیستند، دارای خلاء اطلاعاتی می شوند. این خلاء، فضای ایده آل را برای جا انداختن «ضد اطلاعات/ فیک نیوز» فراهم می کند و در نتیجه این وظیفه برای پر کردن خلاء موجود، برگردن رسانه های وابسته مانند من و تو و ایران اینترنشنال، می افتد.

در چنین فضایی است که سلطنت طلبان نه تنها موفق می شوند که جنایت ها، فسادها و خیانت های استبداد سلطنتی که سبب ساز انقلاب شد را در پشت جنایت ها و فسادها و خیانت های استبداد مذهبی حاکم پنهان کنند، بلکه با ترکیبی از نوستالژی، ضعیف بودن حافظه تاریخی بسیاری و بخصوص ضد اطلاعات، دورانی جمشیدی از دوران شاه رسم کنند. یعنی دورانی مانند افسانه ها که در جوی ها شیر و عسل جاری بود و مردم در نهایت وفور می خوردند و می آشامیدند و به شاد خوری و شاد نوشی مشغول بودند. ولی ابلیسِ خوشی زد زیر دل آدم و حواهای ایرانی و اینگونه آنها بر بهشت خوشی ها شوریدند و نمک خورده، نمکدان اعلیحضرت را که کمر بسته امام رضا بود شکستند و دچار خشم خداوند شده و به هبوط و زیستن در جهنم جمهوری اسلامی، شد سرنوشت آنها و فرزندانشان.

در اینجا سوال این است که چرا اینگونه داستان و روایت سازی ها بر عده ای اثر می کند و ذوب شده در این روایت ها، چشم بر «امور واقع» و «فاکت ها» و «اسناد» و «حقایق» می بندند؟ اینگونه «افسانه» جای «واقعیت» را می گیرد و در نتیجه، اینه ادچار نوستالژی دیکتاتوری سلطنتی می شوند؟ تا جایی که که پرویز ثابتی، اسدالله لاجوردیِ اوین پهلوی، به خود امکان جولان دادن می دهد و در «شبه مصاحبه ای» که حتی مصاحبه گر های رژیم حاکم بر وطن را رو سفید می کند، می بُرد و می دوزد و از خود قهرمانی خلق می کند که اگر اعلیحضرت همایونی سر بر نظر او فرود آورده بود و بیشتر از کشته، پشته ساخته بود، تخت طاووس بی صاحب باقی نمانده بود و اسب شبدیز خسرو زمان، بی سوار. آنهم تحلیل و فتوا صادر کردن فردی که با وجود هوش و حضور ذهن، حتی در دوران غیبت 45 ساله از فرصت ها برای آموختن حداقلی از دانش نظری و علوم سیاسی و اجتماعی استفاده نکرده است، تا حتی به اندازه بند انگشتی از سطح به عمق «واقعیت اجتماعی – تاریخی» فرو رود.

در واقع بستر نوع نگاه و نظرات و پیشنهادهای آقای ثابتی در توجیه و کار برد خشونت و عادی دیدن آن و عدم توانایی از دیدن پیچیدگی های «واقعیت اجتماعی» بسیار شبیه آلفرد آیشمن، یکی از سازمان دهندگان اصلی هولاکاست و کشتار یهودیان در اروپا می باشد. هانا آرنت در کتاب «Eichmann in Jerusalem: A Report on the Banality of Evil/ آیشمن در اورشلیم: گزارشی از ابتذال شر» (که به غلط: "گزارشی در باب شر" ترجمه شده است.)، یعنی که فردی که همانقدر در کاربرد خشونت و شکنجه و اعدام و سر بر فرمان بودن اصرار داشت، فاقد حداقل آگاهی و علم از واقعیت اجتماعی که وضعیتی را ایجاد کرده بود تا جامعه را، بیشتر، از طریق ایجاد وحشت و سرکوب کنترل کند، می باشد.

اگر اینگونه نبود ایشان می فهمید که همیشه و بدون استثناء، مسئول اول هر انقلابی، همان مستبدی است که اصلاح را بر نتافته و ساواکی هایش و ثابتی هایش، اصلاح طلبان را سرکوب کردند و در نتیجه، وجدان جامعه ملی، حکم به انقلاب داده است. یعنی وضعیتی که در حال حاضر در وطن، سالهاست با آن روبرو هستیم و انفجارهای اجتماعی یکی بعد از دیگری تا فرو پاشاندن استبداد اصلاح ناپذیر و هر بار قدرتمندتر ادامه خواهند یافت.

پاسخ این سوال را شاید در بحران اندیشه راهنما و در نتیجه بحران اخلاقی ناشی از سرقت معنویات جامعه توسط استبداد تبهکار حاکم باید جستجو کرد زیرا که اندیشه راهنما، به مثابه سکان و لنگر و بادبان های کشتی، بعد معنوی انسان را در رابطه با بعد مادی او قرار می دهد و ایجاد تعادل. البته فقدان و ظهور هر بحرانی در این اندیشه راهنما، به مانند طوفانی بر بادبان کشتی افتاده و آنرا به هر طرف که زور بر آن غلبه کند خواهد کشاند. مانند سو استفاده هایی که فرصت طلبان از بحران ها در اوضاع سیاسی و اجتماعی می کنند و اینگونه کشتی را بر صخره کوبیده و در نتیجه جامعه را دچار بحران هویت و اندیشه راهنما کنند و سپس با چنین انسان سر درگمی، آن کنندکه می خواهند.

در چنین وضعیتی است که غنا بخشیدن و قوی کردن حافظه تاریخی و نشان دادن واقعیت اجتماعی هم «مو» و هم «پیچش مو» به جامعه ملی، به سخن دیگر، روشنگری کردن، مهمترین وظیفه کسانی است که در پی به نتیجه رساندن جنبش های 130 ساله ایرانیان برای بازپس گرفتن حق حاکمیت از شاه و شیخ و بر گرداندن آن به مردم و استقرار جمهوری شهروندان ایران در وطن آزاد و مستقل می باشند.

کوشش هایی مانند کوشش استاد جمال صفری که بیش از نیم قرن از زندگی خود را به مطالعه و تدوین تاریخ معاصر ایران پرداخته که تا به حال 22 جلد آن منتشر شده است. کوششی که هنوز ادامه دارد. (1)

تماس: m_delkhasteh @yahoo.co.uk

(1)- https: //alisedarat.com/e-book/


در این رابطه